آیا بعد از این، نوع نظر دادن ها عوض خواهد شد؟ فکر نمیکنم...
این متن طولانیه!!!
لطفا حساب و کتاب کنید... اگر توان وقت گذاشتن دارید، اون رو با دقت بخونید!!! چون اینجا برای وقت گران قیمت شما هزینه ای پرداخت نمیشه! چون اینجا گران قیمت، هنوز به معنی با ارزشه و هیچ ارتباطی با پول نداره!
خیلی شنیدیم که قدیمها همه چیز رنگ دیگه ای داشت... قدیمها وبلاگ نویسی هم رنگ دیگه ای داشت...
ولی حالا خود رنگ هم رنگ عوض کرده! مدل وبلاگ نویسی امروز این طور شده :
به محض اینکه آپدیت میشی چند نفر تشریف میارن!!! و میگن: "واااااااااای چه وبلاگ خوشکلی داری!!! به ما هم سر بزن..."
یا "عجب متن زیبایی!!! به ما هم سر بزن..." یا حتی فقط مینویسن " به ما هم سر بزن..."
هنوز واسم جای سواله! آیا این آدمها بعد از این همه وقت، باز هم فکر میکنن که ما فکر میکنیم که اونا راجع به متن ما فکر کردن؟ یا حتی فکر میکنیم که خوندنش؟ اصلا ما فکری میکنیم؟
عجب وضعیت جالبی! یه عده واسه جمع کردن 2 تا نظر بیشتر، مثل گرگ!!! نشستن پای لیست وبلاگ های به روز شده ی بلاگفا و تا یه وبلاگ اسمش اومد بالا میرن اونجا و اون متن کپی شده ی تکراریشون رو واسه صد هزار نفر میگذارن...
راستی!!! بالا رفتن آمار وبلاگ اینقدر ارزش داره؟
وقتی همه ی اون صد هزار نفر بیان و حتی به فرض که وقت بگذارن، تورو بخونن و یه نظر بدن! بدون اینکه بفهمنت... چه سودی به حالت داره؟
قدیم تر از این روزا... یه روزایی بود که تو وبلاگ هرکسی میرفتی معلوم نبود دختره یا پسر!
میرفتی و متنش رو فقط بخاطر مفهوم قشنگی که داشت میخوندی! حتی اگر خیلی طولانی بود تا آخرین کلمش رو نوش جان میکردی! و راجع به حرفش فکر میکردی و نظرت رو میگفتی... حالا میخواست آمار بازدید روزانه ی وبلاگش 1 نفر باشه یا 100 نفر یا...
ولی این روزا قشنگیه حرفامون وابسته شده به بالا رفتن آمار بازدید و تعداد نظرات! میگن کلاس وبلاگه! آخه کلاس واسه چی؟ کلاس واسه کی؟ اونم تو یه دنیایی که هست! اما نیست... اینترنت!!!
جالب اینجاست که هرچی حرفت فکاهی تر و پوچ تر و بی معنی تر باشه بیشتر خونده میشه... حتی ازش تعریف و تمجید میکنن! ولی فقط کافیه کمی زیبایی ادبی و کمی پیچیدگی برای تفکر داشته باشه... تا همه چیز بر عکس بشه!
آخ که چقدر این متن های ما رو میخونن و نظرای واقعیشون رو میگن!!! بازم دست گل خودمون درد نکنه که واسه دل خودمون مینویسیم و نه فقط واسه نظر مردم... نه؟!!!
داشتم به این فکر میکردم یه پیام ورودی بگذارم واسه وبلاگم: " سلام، خوش آمدید! من یک دختر هستم..." کسی هم که حوصله نداره بخواد عکس وبلاگ رو نگاه کنه...
اینجوری حداقل هر چی بنویسیم... با مفهوم یا بی مفهوم... 300 تا نظر میاد واسم با 8000 تا عزیزم و خانمی و پیشنهادهای رنگارنگ... حوصلم هم دیگه سر نمیره اینجوری!!! کلاس هم داره!
یا اصلا نه! می نویسم: "سلام، خوش آمدید! من یک دختر خیلی خیلی خیلی خوشکل هستم..." اونوقت همه جا لینک میشم و تعداد نظرام میشه 1000 تا در هر پست!!!
اون وقت برای مثال رو صفحه ی وبلاگم پست میزنم و فقط مینویسم: " آخ!" بعد عده ای طبق معمول میان میگن: "چه متن زیبایی! به ما هم سر بزن..."
دسته ی دوم میان و مینویسن: " وای چه آخ قشنگی!!!" یعنی میخوان بگن ما خوندیم...
گروه بعدی اون هایی هستن که میگن: " وای الهی فدای اون آخ گفتنت بشم خانمی... بیا این شماره ی من رو بگیر تا آخ!!! هامون رو با هم درمان کنیم..."
و همین طور نظرهای خصوصی هست که میاد... و درخواست آشکار نکردنشون! چرا خصوصی؟ شاید خجالت میکشیم آشکارا حرف بزنیم... نه؟
همینجور میان و میگن و میگن و میگن و حتی یک نفر هم نیست که بخواد برای درک کردن! یا کمک کردن! بپرسه: "چرا آخ؟"
میون این همه آدم فقط یه دسته هستن که هنوز هم واقعا وقت میذارن و فکر میکنن... اونهایی که هنوز از نظر سنی کوچکتر از بزرگ!!! حساب میشن! اونهایی که هنوز صداقت رو کامل فراموش نکردن... اونهایی که هنوز منفعت طلبی غرقشون نکرده...
خب دیگه! چه میشه کرد...
اما نه...! وقتی نظرات وبلاگ ۱۰ تا باشه یا ۱۰۰تا یا ۱۰۰۰ تا بین این همه، وقتی فقط یک یا دو نظر با تفکر میبینی، دیگه واست فرقی نداره که عدد نظرات وبلاگت زیاد باشه یا کم... و مینویسی و بین ۱۰۰۰ نظر اون یک نظر واست قشنگه و بین ۱۰ نظر هم همون یک نظر واست قشنگه...
ای کاش یاد بگیریم که اگر مینویسیم با تفکر و یا حداقل کمی توجه بنویسیم...
وبلاگ فقط تمثیلی بود از دردهایی که همه جا داریم اون رو میبینیم... درک نشدن!!! بی صداقتی!!! منفعت طلبی!!! خودبینی!!! هوسرانی!!! و...
یکی گفت: " دنیا رو بد ساختن!" یکی دیگه گفت: "ما آدم ها رو بدساختن"
به هر دوی اون ها گفتم: " نه !!! نه دنیا رو بد ساختن و نه آدم ها رو! مشکل در احترامیه که بهمون گذاشته شد، که هم توان ساختن دنیا رو بهمون دادن و هم اختیار ساختن خودمون رو! و ما همچنان قدر نشناسیم و برای خراب کاری هامون به دنبال مقصر... "
راستی! میشه از درون زیبا شد یا حداقل به روزهایی که زیباتر بود برگشت... ؟
چه تناقض های هماهنگی! چه نویسنده ی بزرگی داری، زندگی...
نمیدونم!
با ارزش چیزیه که بخوای اون رو با چنگ و دندون حفظش کنی؟
یا چیزی که با ارزشه نیاز به حفظ کردنش با چنگ و دندون نیست؟
یا اصلا اگه چیزی رو با چنگ و دندون بخوای حفظ کنی، بعد میتونی بهش بگی با ارزش؟
هنوز هم نمیفهمم... نمیفهمم چرا توی زندگی ای که خودش گاهی اینقدر تلخ میشه، جایی که آدم میتونه تمام تلخی ها رو نابود کنه و آرامش همیشگی داشته باشه، برای رسیدن به این آرامش، راه رو درست نمیره... انگار ما آدما خودمون دوست نداریم آروم باشیم... شاید واقعا از آرامشه که میترسیم، و فقط دوست داریم چیزی باشه که همیشه دنبال اون بگردیم و پیداش نکنیم... ای کاش بفهمیم که این طور نیست! یک ذره تلاش.... کمی دلگرمی... یک جرعه تفکر برای شناخت راه... بهاش فقط همینه! فقط همین!
نمیدونم! فقط میدونم از این حسی که دارم بیزارم... اینقدر از چنگ و دندون استفاده کردم که شبیه به جلادها شدم! بی احساس بی احساس! اینقدر باید بی احساس باشم که مبادا احساسات خودم در نظری که میدم تاثیر بذاره...
همیشه نفرت داشتم از اینکه بخوام کسی رو برای دوست داشتن تبدیل به کسی دیگه کنم و بخوام کسی رو شبیه به میل خودم کنم... همیشه، در ارتباط با آدم های خاصی، دوست داشتم از ته دل باور کنم، همه چیز همونجوری که هست عالیه و همه چیز خودش ایده آله... بدون تغییر...
همیشه دوست داشتم لمس کنم که پای تلخی تحمل کردن، در میون نیست... و نخواستم کسی رو تغییر بدم...
فقط با سینه ای شکافته و پاهایی که شکسته بود، سعی کردم بایستم و فریاد بزنم که حتی اگر بدی هم وجود نداره، ولی نباید... نباید، خوب تر ها و خوب ها شبیه به هم باشن...
ولی هیچوقت نمیخواستم حس کنم که شبیه به جلاد بالای سر زندگی کسی ایستادم و میگم... نفس نکش!
لطفا" به من این حس رو القا نکنید...
آتش سوزانیست... سرکشی شعله هایش عاصی ام میکند...
لطفا" مرا خاموش کنید...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دلم میسوزد از باغی، که میسوزد...
نه دیداری! نه دستی بر سر یاری!
مرا آشفته میسازد چنین آشفته بازاری...
(شاعر رو نمیدونم)
بچه ی همسایه، به بالا نگاه کرد و از من پرسید:
"چرا جوجه ها پر ندارند؟"
با خنده گفتم:
چون هنوز جوجه اند!
کمی آنطرفتر، لا به لای برگهای زرد پاییزی، روی زمین باغ...
یک صدا، یک بار! خِش !
گوش دادم...
ولی خِش خِش تکمیل نشد
بیشتر که نگاه کردم
جوجه کلاغی از روی شاخه افتاده بود!
گربهای چنگش میزد
مورچهای طوافش میکرد
جیرجیرک برایش فاتحه میخواند
کلاغ مادر...غمگین، فریاد میکشید، روی شاخهی بید، گریـه میکرد... شاید!
من! به بالا نگاه کردم و پرسیدم:
"چرا جوجه ها پر ندارند؟"
ایوار
