تبليغاتX

ایوار
(("ایوارنزدیک غروب است...آنگاه که حاجات برآورده میشود"))

 

سلام... یعنی باز هم سلام!!!
نمیدونی چقدر سخت و دردناکه وقتی زندگی واست میشه یه دایره... دایره ای که هرچی میخوای تمومش کنی نمیشه!ن
ه میشه به تهش رسید... نه میشه ازش خارج شد...

 همینطور که به دیواره های این دایره ضربه میزنی و فریاد زنان شروع به دویدن میکنی تازه متوجه میشی که انگار اون قسمتی که روش ایستادی رو یه بار دیگه هم دیدی! نه! شاید هم دو بار ، اما بازم نه! انگار هزاران بار دیگه هم تو این قسمت زندگیت بودی... وای از این تکرار دردناک مصیبت!

اما تو...

تویی که به من گفتی این دردا یه روزی تموم میشه... حالا بهم بگو چرا نشد!!!

میخوای بگی هنوزم زمان لازمه؟!

یک سال و نیم حسرت! یک سال نیم درد و رنج و عذاب! یک سال و نیم مرگ تدیجی! یک سال و نیم... یک سال و نیمی که تلخ تر از صد و پنجاه سال گذشت! کافی نبود؟!!

بازم میخوای دلداری بدی؟ نه!!! این بار تو گوش کن!

میدونی وقتی به عزیزترین دوستات سلام کنی و جوابت رو ندن چه احساسی بهت دست میده؟

میدونی معنی گوشه نشین شدن چیه؟

میدونی وقتی یه نفر بشکنه یعنی چیه؟

میدونی وقتی یه استاد شاگرداشو ترک میکنه و کلاسشو دیگه نمیبینه تا وقتی که شاگرداش درجشون از اون بالا تر میره و وقتی برمیگرده به جای اول کلاس باید عقبتر بشینه چه احساسی بهش دست میده؟

تا حالا شده بین دوستات واسه اینکه شاگرد اول بودی ارج و قرب داشته باشیو همه دورتو بگیرن تا کمکشون کنی! اما روزی که تو فقط به کمک درسیشون نیاز داری ترکت کنن و واسشون مهم نباشه؟ نگو که اون دوستا دوست نیستن که امروز به جز این نوع دوستها دوستی نیست!!!!

واست اتفاق افتاده که به کسی کمک کنی اما وقتی به کمک نیاز داری به دادت نرسه؟

تا حالا شده...

دوست داری چند نمونه ی کوچیک و بزرگ دیگه واست بنویسم دوست من؟!!

چی بگم که ترس از طولانی تر شدن متن و تکراری شدنش بهم اجازه نمیده!

چه کنم که اگه باز هم ادامه بدم میدونی گفتن هامو نوشته رو نیمه کاره میذاریو میری...

اما بذار بهت بگم... میدونی آدما یه گاو ماده رو تا کی دوست دارن؟ اگه جوابش سخته بذار من بهت میگم! اونا فقط تا وقتی اون گاو ماده رو دوست دارن که بهشون شیر میده! هرچی این گاو ماده بیشتر شیر بده پول بیشتری واسه بدست آوردنش میدن! اما چه خوب میشد اگه ما آدما به هم مثل گاوای شیرده نگاه نمیکردیم...

چه خوب میشد اگه نمیگفتیم دیگی که واسه ما نجوشه بذار .....

چه خوب میشد اگه به جای دید منفیمون به قصه ها و داستان ها و متن های همدیگه با دید مثبت تر نگاه میکردیم تا اینقدر منظورهای بدی که خودمون میخوایم رو از اونا برداشت نکنیم...

کاشکی واقعا بنی آدم اعضای یکدیگر بودن...

ای کاش به هرکسی که به ما زیاد محبت میکرد نمیگفتیم عاشقمون شده و خطرناکه! پس یا اون باید بره یا من و یا ارتباطمون باید کمرنگ تر بشه... و این بشه بهانمون!

کاش اونقدر عاقل بودیم که به جای عاشقمون شده میگفتیم اون زیاد دوستمون داره تا شاید کمی منطقمون رو هم در قضاوتمون شرکت بدیم تا بفهمیم که زیاد دوست داشتن با عشق فرق داره! چون ما خانوادمون رو هم زیاد دوست داریم! دوستای خوبمون رو هم زیاد دوست داریم! و شاید عشقمون رو هم زیاد دوست داشته باشیم!

اما عادت کردیم که تند بریم! عادت کردیم که هرچی خودمون میخوایم برداشت کنیم! عادت کردیم که بهانه تراشی کنیم! عادت کردیم که بگیم فقط من زندمو حق  زندگی دارم! پس همه باید برای من بمیرن و دور و برم باشن وگرنه منی که از همه بالاترم از درد هیچ کس خودمو اذیت نمیکنم! و حتی گاهی میگیم از هیچکس خبر نمیگیرم...

بعدشم با گفتن جملات روشنفکرانه و همدردانه و یا حتی جملاتی مثل نه من اینطور نیستم! یا اگه دوست داری زنگ بزن اگه نداری نزن...

من با بقیه فرق میکنم و باور کن اونقدر سرم شلوغ بود که نتونستم ازت خبر بگیرم!

یا حتی گفتن جمله ای گول زننده مثل: تو با بقیه خیلی واسم فرق داری!

روی بی شرمیا و بیوفاییهامون سرپوش میذاریم!!!

اما تا کی خودمون و بقیه رو گول میزنیم؟ رودربایستی با خودمون و دیگران تا کی؟ تا کی میخوایم الکی واسه هم بهونه بیاریم چون رومون نمیشه به کسی بگیم دوستی با اونو نمیخوایم؟ تا کی به دروغ به دیگران بگیم واسمون مهمن اما حتی از یه احوالپرسی یا تلفن کوچیک بهشون دریغ کنیم؟

میدونی کی برای کی مهمه؟

اونی که یه روز وقتی داره میگه خداحافظ یکی باشه محکم توی روش وایسه و بگه نه!!!!! نرو!

اما من! تو! بقیه... رومون میشه اینطور بگیم یا غرورمون میشکنه؟!! شایدم واسه همدیگه ارزش قائل نیستیم اما اونقدر مهربونیم که میخوایم دل نشکونیم! این محبت نیست بلکه بهش میگن سلاخی بدون خونریزی!!!

خلاصه خیلی درد داره اینکه هربار که سلام میکنی جوابی نیاد یا وقتی جوابتو بدن که بهت نیاز دارن!

خیلی سخته وقتی هر روز بیای تو وبلاگت ببینی نوشته تعداد نظرات: ۱۰نظر و این ۱۰ هیچوقت ۱۱نشه!!!

خیلی سخته که هیچکی تا بهت نیاز نداره بهت زنگ نمیزنه! اس ام اس نمیده! تحویلت نمیگیره! با مهربونی خوردت میکنه!حالتو نمیپرسه...

چندین بار از دوستایی خبر گرفتم که یه روز بیش از اینها به من نزدیک بودن اما امروز... هرچی خبر میگیرم حتی یه جواب سلام ازشون نمیاد یا اگه مدتی بخوام امتحانی ازشون خبر نگیرم اونا واسه محبت کردن پاپیش نمیذارنو اگه بذارن تا ابد روی سرم یه منت بزرگ هست!

خیلی نوشتم اما یک ذره از حرفامم نگفتم... چون گاهی سکوت بهتر از فریاد و گفتن واقعیت هاست!

گوشیمو خاموش کردم! هر دو تا تلفنمو قطع  کردم... تا روزی که اینقدر بی معرفتی میخوام عین خودت باشم!!!

ببینم حاضری چیکار کنی؟ سنگ سیاه غرورتو میشکنی یا...

به امید اینکه تعداد نظرات از ۰ به ۱ و به ... برسه!

فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:4  توسط ققنوس  | 

                                                                                   

این بار میخوام واستون یه داستان بنویسم...

 داستانی که شاید بیان کردنش روزمرگی داستان دوست داشتن هر کسی باشه حتی خود من!

اما اول میخوام از یه دوست تشکر کنم...

دوستی که این داستان رو به من داد ، و با کارها و حرفهاش خیلی چیزها به من آموخت...

                            

     ***نوشین عزیزم از تو به خاطر تمام محبت هایی که به من کردی تشکر می کنم*** 

 

شاید این داستان رو خیلی هاتون شنیده باشید و یا حتی تجربه کرده باشید اما شاید مرور دوباره ی یک جریان عاطفی ،  مثل من واستون جذاب باشه...

امیدوارم شما هم لذت ببرید:

 

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
        


ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 3:22  توسط ققنوس  | 

       

                                   

        این مثنوی حدیث پریشانی من است      بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

         

                                                ******    

 

خیلی سخته وقتی بفهمی کسایی که دوستشون داری و بهشون اعتماد کردی هم ، به تو نارو میزنن! عزیزترین کسایی که سالهای سال لحظاتت رو با اونها گذروندی و سعی کردی بهترین دوستشون باشی...

 

اما اون روزی که این دوست به خاطر بقای خودش تورو خرد و نابود میکنه و حرفهایی رو که به خاطر اعتمادی که به اون داشتی بهش گفتی ، پیش نامحرم بازگو میکنه و جلوی تو می ایسته و از کارش دفاع میکنه نه تنها میتونه روز مرگ دوستیتون باشه ، بلکه میتونه روز نابودی تو هم باشه...

 

                                     *******************

 

                                           

 

حق با تو بود ازغم غربت شکسته ام                     بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق                              این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند                          روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند                             این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود                       یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند                         منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود                     حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست                  حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم ، چون دلمان جای دیگر است               ما می رویم ، هرکه بماند مٌخَیَر است

ما می رویم ، گرچه ز الطاف دوستان                    بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش                  در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم ، مقصدمان نا مشخص است               هرجا رویم بی شک ازاین شهربهتراست

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم                 اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعست                        در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست

دیریست رفته اند امیران غافله                            ما مانده ایم غافله پیران غافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست                 باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج میرویم                            ما هم بدون باج به معراج می رویم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:31  توسط ققنوس  | 

به کجا چنین شتابان   ......   گون از ققنوس پرسید

دوستای گلمسلام!

با اجازتون من چند روزی میخوام برم مسافرت یه حال و هوایی عوض کنم!

تو این مدت هرکی واسم کامنت بذاره بچه ی خوبیه!

خدانگهدار...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 23:42  توسط ققنوس  | 

ابیات زیر رو از اشعار استاد مرحوم حاج محمدرضا آقاسی شاهر اهل بیت انتخاب کردم تا این بار حرفم رو در قالب شعر بیان کنم...

در قسمت هایی که با رنگ قهوه ای مشخص کردم بیشتر دقت کنید! شاید چیزهایی دستگیرتون بشه... اما به این سادگی ها هم که فکر میکنید نیست! چراکه درک واقعیه این مطالب به ساعت ها تفکر و دلی آگاه و عاشق نیازمنده... با چند لحظه تفکر هم نتیجه هایی بدست میاد اما اون نتیجه ، نتیجه ی مطلوبی نیست که بشه به اون تکیه کرد! اون کسایی که من رو بهتر میشناسن منظورم رو از قسمتهایی که مشخص کردم بهتر درک میکنن...

در این اشعار رموز و حرف های بسیاری نهفته است... 

                                                  ************

با همه ی لحن خوش آوایی ام                                         در به در کوچه ی تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر                                            نغمه ی تو از همه پرشور تر

کاش که این فاصله را کم کنی                                          محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ی ما میشدی                                       مایه ی آسایه ی ما میشدی

هرکه به دیدار تو نائل شود                                               یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد                                       سینه ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت                                               شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه ی جان من است                                            نامه ی تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب                                                 بر من ظلمت زده ، یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم                                                    تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار ما                                               کی و کجا وعده ی دیدار ما

                                              ************

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد                               به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم                                   تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه ی مشعر کدام کنج منا                                    به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی                                       روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم                            ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم  

                                            ************

 خبر آمد خبری در راه است                                             سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید ، شاید                                           پرده از چهره گشاید ، شاید

دست افشان پای کوبان میروم                                         بر در سلطان خوبان میروم

میروم بار دگر مستم کند                                                بی سر و بی پا و بی دستم کند

میروم کز خویشتن بیرون شوم                                        در پی لیلا رخی مجنون شوم 

هرکه نشناسد امام خویش را                                         ترکه بسپارد زمان خویش را

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 4:24  توسط ققنوس  | 

 

نمیدوستم این دفعه حرفم رو چه طور باید بیان کنم!

دوست داشتم فقط بعضی ها که خودشون میدونن حرفم رو خوب درک کنن!

بارها مطلب نوشتم اما همه ی اون ها رو پاره کردم و دور ریختم و به نوشتن همین چند جمله بسنده کردم:

امروز ققنوس بالش را شکست!

تا دیگر توان پرواز نداشته باشد چرا که لیاقت آن را در خود ندید!

ققنوس با شکستن بال خود میخواست اگر لیاقت آسمانی شدن را ندارد روی زمین در کنار تو بماند!

چرا که میدانست تو از اهل آسمانی و زنجیر به زمین!

امروز ققنوس از همه چیز و شاید همه کس کناره گرفت!

از رفیقان نارفیق و شفیقان ناشفیق!

ققنوس در انتظار تو مانده تا دگر باره کرامت کنی و مرحمی دیگر بیاوری ، و با دستان پر مهرت بر بال شکسته اش ضماد کنی!

 پس زودتر به دادش رس ای دادرس ؛

 چرا که

امروز ققنوس به جرم بی گناهی اعدام خواهد شد!

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 16:35  توسط ققنوس  | 

" اگر جزو اون دسته افرادی هستی که فکر میکنن توی زندگی خیلی زجر میکشن حتما متن زیر رو بخون! اگرچه طولانیه اما آموزنده و تسکین دهندست... بخون تا بفهمی رنج بزرگان از چه چیزهاییه! "

یادش به خیر،خیلی زود بزرگ شده بود......

یادش به خیر ، یه دوستی داشتم، که گرچه خیلی جوون بود اما خیلی پیر بود ، کوچیک بود اما خیلی بزرگ بود ، اون خیلی بیشتر از سنش بزرگ شده بود ، نمیدونم چه چیز باعث شده بود که به اینجابرسه ، اما خیلی پاک شده بود، اون دلسوز همه بود ، حتی دشمناش !

اونقدر خوب بود که دنیا هم دیگه از سختی هایی که بهش میداد خجالت میکشید ! 

یک روز ازش پرسدم: چی بیشتر از همه تو این دنیا آزارت میده؟

بدون اینکه چیزی به زبون بیارم ، داشتم با خودم فکر میکردم که الان حتما میگه گــــــنـــاه! 

همون لحظه که داشتم با خودم این فکر رو میکردم نگاهی به من کرد و خیلی کوبنده گفت: نــــــه ! چیزهایی هست که بیشتر از گناه رو آزارم میده!

من که حیرت زده شده بودم که از کجا فهمید من به چی فکر میکردم ازش پرسیدم: مثلا چه چیزایی؟ برام شروع کرد به شمردن !

میگفت:

1. دردورنج بعد از انجام گناه ، بیشتر از خود گناه آزارم میده!

2. فکر کردن به عاقبت گناه هایی که انجام دادم چیزیه که آزرده خاطرم میکنه و باعث میشه از انجام گناهان بیشتر خودداری کنم!

3. مورد بعدی کسانی هستن که به محض اینکه میفهمن دستت به جایی بند شده و ارتباطاتی با عالم غیر مادی داری میخوان از تو برای مقاصد خودشون سوء استفاده کنن!

 اگر دوست داری این افراد رو بشناسی بدون که اینگونه افراد همون کسانی هستند که قبلا که از هیچی خبر نداشنتن بهت بی محلی و بی میلی نشون میدادن و دوست نداشتن بهشون نزدیک بشی و سعی میکردن به نحوی اعمالی که انجام دادی و از اونها خبر دارن رو سرکوب و بی مقدار!

4. درد و سوزدل داره وقتی که میفهمی حتی کسانی که ادعا میکنن دوستت دارن هم به خاطر خودشون و فرار از واقعیت اعمال و گناهان گذشتشونه!

این افراد بدون اینکه از اعمالشون پشیمون شده باشن سعی میکنن تو رو بازیچه و میانجی قرار بدن و خودشون و اعمالشون رو پشت تو قایم کنن...

 و سعی مکنن بهت نشون بدن که خیلی پاکن!

 و در واقع این دوست داشتنی که ازش دم میزنن مصلحتی و فقط به نفع خودشونه!

اونها تو رو به خاطر خودشون میخوان نه به خاطر خودت !

5. اون روز بهم گفت خیلی سخته که بدونی حرفهات حقن ؛ اما نتونی حرف بزنی چون هیــــــچـــــکـــــس حرفهات رو باور نمیکنه !

6.یادمه که گفت: خیلی دردناکه!

 آهی کشید و ادامه داد کسانی رو میگم که ادعا میکنن حرفهات رو بـــــاور دارن و میگن که اونها رو قــــبـــول میکنن اما تو میدونی که تو دلشون دارن به حرفهات مـــیـخـنـــدن و اونها رو باور ندارن و فقط بهت میگن باور کردیم تا براشون بیشتر و بیشتر حرف بزنی و خودتو هر آینه بیشتر جلوشون لـــــــو بدی !

7. خیلی سوزناکه اخلاق و افکار اونهاییکه تو رو با ســــــنــــــت میسنجن نه با عـــــــقــــــلــــــــــت !

8.خیلی بده زجری که کوته فکران به تو میدن و باید تحمل کنی!

انسان های کج اندیشی که میپندارن تو بچه ای بیش نیستی که تنها ادعای بزرگ شدن رو داری!

و تو هم باید برای اونها نقش بچه ای رو بازی کنی که  آرزوی بزرگ شدن داره و دوست داره که دیگران بهش توجه کنن!

 تا اینکه نفهمن تو واقعا چه کسی هستی و مقامت چیه و جات کجاست !

9.بسیار لعین النفس و دنی الصفت و حقیر هستند کسانی که در کنارت با تو میخندن و در غیبتت به تو!

و پیش خودشون فکر میکنن که تو هیچ چیز رو متوجه نمیشی!

 والله اینگونه افراد غافلن از اینکه تو همه چیز رو میدونی اما به روی خودت نمیاری تا بدی و زشتی کارشون جلوی روشون پدیدار نشه!

و اینجوریه که یک روز همه چیز رو میفهمن و کرامت نفست به رخشون کشیده میشه...

اونها روزی متوجه عمل زشت و وقیهانشون میشن که دیگه خیلی دیر شده !

10. اون دسته از افراد بی ایمان و بی اعتقادی که برای باور حرفهات از تو نشونه طلب میکنن!

و نعوذالله منتظر معجزه ای هستند به سان معجزات پیامبران الهی!

 اما نمیشه بهشون نشونه ای داد چون آماده نیستن و لیاقتش رو هم ندارن !

 مثل ایه که کسی مهمانی عالیقدر طلب کنه اما هیچ چیز رو برای اومدن مهمانش آماده نکنه! و مهمان هم که همه چیز رو میدونه به خاطر عزت و کرامتی که داره پیش اون نمیره که نکنه خدایی ناکرده صاحب خانه شرمنده بشه !

مشکل اینجاست که تو حتی نمیتونی بهشون بگی که لیاقتش رو ندارن و باید بیشتر تلاش کنن تا لیاقت پیدا کنن!

چراکه بهت میگن حالا مگه تو کی هستی که شایستگی و لیاقتش رو داری و ما نداریم ؟

 پس تمام حرفهای تو کذب و دروغن و تو دروغگویی بیش نیستی که قصد دخل و تصرف در روحیات ما رو داره...چراکه توانایی نشونه دادن به ما رو نداری!

اما اونها نمیدونن که اعتقاد بالاتر از استدلاله!

                          " پای استدلالیان چوبین بود       پای چوبین سخت بی تمکین بود "

11..........

12..........

......

......

......

......

اونقدر گفت و گفت و گفت ، تا به یه خواب عمیق فرورفت ؛ یه خواب خیلی عمیق!

خوابی که ابدی بود و بیداری نداشت...

و اون دیگه هیچ وقت از خواب قشنگش بیدار نشد!

اونم رفت...

 آخه میگن خدا خوبا رو زود میبره!

سنش برای مردن خیلی کم بود ، اما عمرش رو کرده بود و باید میرفت!

چون خیلی بزرگ شده بود...

اون از دنیا خسته شده بود! اون از گناه بیزار شده بود! دل اون رو مردمی که گفت شکسته بودن!

 عزیزترین کسانی که میخواستن اون رو پله ای برای بالا رفتن خودشون قرار بدن در حالی که اون رو همون جا ، جاش بذارن!

و برای بالا رفتن پای خودشون رو بیرحمانه روی سرش  بذارن و بالا برن!

که اون همون پایین بمونه...

 تا بهش نگاه کنن...

 و بخندن ، خنده ای کریه و تلخ!

اما اون کریه منظران زشت سیرت خبر نداشتند که پله ی اول پلکان معرفت اون فقط برای نیکو سیرتان دست یافتنی بود!
و سودجویان پرمدعا با هیچ پلکانی از مکر و نیرنگ نمیتونستن به اون پلکان عظیم القدر دست پیدا کنن چراکه تنها سلاح سودجویان ، مکر و فریب آنهاست که آن هم سلاحی شکسته بیش نیست!

و آن پله ی اول...

چه نزدیک بود به نیکو سیرتان و نه صرفا نیکو صورتان و زیبا رویان! 

و به این آیه ی شریفه اعتقاد داشت که :

                                          " و مکرو و مکرالله والله خیرالماکرین "

" و کسانی که مکر و نیرنگ کردند و خداوند مکرشان را به خودشان باز گرداند و خداوند بهترین مکرکنندگان(بازگرداننده ی مکر) است "

اون کسانی رنجش دادن که با نادونیه خودشون میخواستن از اون سوء استفاده کنن!

و فکر میکردن که اون ، این خیال شوم و باطل رو درک نمیکنه که هنوز هم برای کمک به اونها تلاش میکنه...

درحالیکه میدونست اون ها چه فکرها و برنامه هایی براش دارن!

اما دم نمیزد ، تا زمانی نرسه که بخوان به اون بگن بی معرفت!

 اون میخواست معنی صبر و معرفت رو بهشون نشون بده!

اون واقعا و با میل و رغبت تمام دوست داشت به دیگران کمک کنه... حتی به دشمنان قابل هدایت که در جهل باقی مونده بودند و حتی اونهایی که زجرش میدادن!

و چه بسیار در این راه ضربه خورد...

همیشه پرهیز میکرد از اینکه کسی بخواد به مقامش پی ببره و سعی میکرد خودش رو نمونه ی یک انسان عادی نشون بده که اعمال روزمره انجام میده و مشکلاتش فقط مشکلات روزانه است که برای همه پیش میاد اما در واقع...

اون اگر کسی رو دوست داشت حتی اگر میدونست که اون آدم باعث رنج و عذابشه بازم پاش می ایستاد و تا اونجا که میتونست کمکش میکرد ، اما همیشه اون افراد اون رو یه بچه ی نادون میدونستن که بازیچه ی دست خودشون قرارش دادن اما ای کاش میدونستن در عین اینکه خیال میکردن دارن بازیش میدن ، دارن ازش بازی میخورن... و چه بازیه شیرینی برایش بود بازی هدایتگری!

همیشه مطالبی رو در ذهن داشت و مدام برای خودش و دیگران یادآوری میکرد:

۱. " ان الله مع الصابرین "" همانا خداوند با صبر کنندگان است "  

 ۲." السابقون السابقون اولئک هم المقربون"" سبقت و پیشی گیرندگان،آن ها نزدیکان(به خدا)هستند "

۳.سعه صدر... که بالاترین درجه صبر و بردباریست که یکی از شروط و ویژگی های لازم بزرگان است!

 و بالاخره اون هم این دنیا رو با تمام چیزهایی که توی اون وابستگی ایجاد میکرد برای همون وابستگان به دنیا و عالم ماده رها کرد و همچون یک ققنوس مهربان و سرافراز پرگشود و بر اوج آسمان هفتم ، شعر پرواز را نغمه سرایی کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 22:42  توسط ققنوس  | 

بگذار گریه کنم ،

برای عاطفه ای که نیست......

و دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد ، اما انسان ، پابرهنه و عریان می دود!

بگذار گریه کنم ،

برای انسانی که راه کوره های مریخ را شناخته است ، اما هنوز ، کوچه های دلش را نمی شناسد!

                                                                                                      

                                                                                                      (سلمان هراتی)   

                                ------------------------------------------------------

دلم بازم هوای گریه دارد

                                          نوای العطش در سینه دارد......

                                                                                                       (ققنوس)

 یه روزی یه جایی یه آدمی رو میبینی که یه جوری بهش یه احساسی پیدا میکنی! بعد اسمش رو میذاری عشق....... حالا دیگه خودت فکر کن ببین عاقبتش چی میشه!                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 10:56  توسط ققنوس  | 

 

الان تازه از وبلاگ دو تا دوست بر گشتم و میخوام براتون بنویسم......دو تا دوست واقعی........اونا دوستای خوب من هم هستن! رفته بودم اونجا مطالبشون رو بخونم....

وقتی خوندم خیلی دلم گرفت.....مخصوصا با اون آهنگ خوشکلی که توی وبلاگشون گذاشتن! الهه ی ناز..واِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِی! عاشق این آهنگم....

یکی از این دو تا دوست دلش خیلی گرفته!خیلی زیاد........اون یه عاشقه........یه مرغ عشق....همه میدونن که یه مرغ عشق بدون جفتش می میره!

جفت اون تمام زندگیشه.....به خاطر همین اون رو نماد عشق گذاشتن......مرغ عاشق......اما مرغ عشق همیشه جفتش رو درست انتخاب میکنه!

با توام دوست من!آره عزیز دلم خودت رو میگم تویی که نماد صلابت بودی برای من....تویی که وقتی به چشات نگاه میکردم سرشار از غرور بودن!

تویی که صورت مثل ماهت همیشه خندون بود..........تویی که راهنمای من بودی........آره با توام با خود تو حرف میزنم عشق من!خواهر من!عزیز من!

تا کی میخوای اینطور ادامه بدی؟!فکر نکن که فقط تو داری آب میشی به خدا نه! از غم تو تمام اونایی که دوستت دارن دارن میسوزن!فکر نکن کسی چیزی نمیفهمه!

فکر نکن که من بچم و نمیفهمم! یه وقتایی چون بچه ها احساسات سرشون نمیشه بهتر از بزرگا تصمیم میگیرن اینطور نیست؟!

ای کاش طاقت این رو داشتم که این حرفا رو به خودت بزنم نه در یک نامه ی سرگشاده این طور مبهم بنویسم!کاش اگر میخواستم این حرفا رو بهت بزنم چشمام یاری می کرد و اشکم سریع در نمیومد!ای کاش اونقدر پر رو بودم که این ها رو به خودت میگفتم....بهت میگفتم که ماها چقدر دوستت داریم!بهت میگفتم تو تنها نیستی خدا با توء....ما با توییم....خدا و ما دوستت داریم خیلی زیاد خیلی...........

کجا رفت اون صلابت؟!کجاست اون چشم ها که نامحرم از نگاه به اونها شرم میکرد؟!کو اون نگاهی که سنگ رو آب می کرد؟!چی شد اون راهنمایی ها؟!چرا فقط دیگران ÷س خودت چی؟کمی به فکر خودت هم باش!خودت رو نابود نکن!احساسات چشم منطق رو کور میکنه!

عزیزکم میدونم که از نصیحت خسته شدی!اما چاره چیه....تنها دردی که هیچ وقت علاجی نداره عشقه!عشق حتی با وصال هم درمان نمیشه!

چرا خودت رو خرد کردی؟چرا خودت رو از نو نمیسازی؟! نگو که داری سعی میکنی؟ تو فقط حرف سعی کردن رو میزنی و گرنه هنوز هم...

تو دلت یه مرحم میخواد! یه چیزی که ضماد کنی روی زخم دلت!

بعضی وقت ها فکر میکنم اگر رنجهایی رو که من کشیدم تو کشیده بودی اون موقع چیکار میکردی....

من تا وقتی که از روی نادانی برای خودم رنج درست میکردم به هیچ جا نرسیدم و به عقب رفتم!

اما از اون روزی که در حقم ظلم کردن! از اون روزی که دیگه رنجم به خاطر کارهای خودم نبود....ار اون روز که هر یک ثانیش یک عمر ریاضت واسم نوشته شد...خلاصه از اون روز بود که همه چیز کنار هم چیده شدو حالا من به جایی رسیدم که هرکس اگر بفهمه آرزوش رو داره که به اونجا برسه!

هرکس اگر برای خودش مشکل سازی نکنه مجال پیشرفت رو پیدا می کنه! تو هم از این قاعده مثتثنی نیستی!

گل زیبای الهی میخوام حرفی رو بهت بزنم که مدت هاست توی دلمه و از گفتنش شرم دارم:

"من خیلی وقت ها مثل هر کس دیگه ای در زندگی دچاراشتباهاتی شدم در رابطه با علایقم ... اما هیچوقت هیچ دختری رو واقعا اونطور که باید دوست نداشتم!الان به جرات میگم در تمام این عالم من فقط دو دختر رو واقعا دوست دارم!دو خواهر عزیزم....یکی خواهر خودم و دیگری........کسانی که همیشه دوست داشتنشون رو حس کردم......اون نفر دوم تو بودی خواهرم! این بار مطمئنم از دوست داشتنم و مطمئنم که اشتباه نمیکنم!چرا که خواهرهام هیچ وقت به من ضربه نمیزننن!گرچه گاهی شیطنت میکنن و..... اما اون شیطنت ها و بازی ها ضربه ی چندانی نمیزه و قابل چشم پوشیه! منظورم رو میفهمی عزیزکم؟!

به زیبا رویان خیلی ها میگن دوستت دارم اما دوست داشتن واقعی.........من مطمئنم که خواهرهامو فقط به خاطر خودشون دوست دارم نه بواسطه ی زیبایی ظاهریشون!اگر میخوای از حرفم مطمئن بشی از خودشون بپرس خواهرم!

عزیز دلم! غمت ذره ذره وجودم را آب کرد هر چه در توان دارم به کار گرفتم برای کمک به تو شاید کمی دردت تسکین بیابد گرچه هنوز هم به من شک داری اما کم کم به تونیز همه چیز ثابت میشود!

                                                                     

                                                                                "با تمام وجود دوستت دارم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:52  توسط ققنوس  | 

سلام..............

من دوباره اومدم اما این بار با یه حس تازه یه اسم نو و یه خونه ی جدید...

این بار تجربه هام بیشتر شده این بار کمتر اشتباه می کنم

این بار اومدم بگم که آسمون فقط آبیش قشنگ نیست...آسمون همه جورش قشنگه فقط باید زیبا به اون نگاه کنی...

وقتی که بارونیه به ما یاد میده که چه طور غم دلمون رو خالی کنیم...

وقتی که آبیه شادیشو نثار ما میکنه و وقتی که خورشیدش غروب میکنه داره به ما یاد میده که هر اومدنی یه رفتنی داره!

داره به ما نشون میده که چطور میشه تموم اون چیزایی که داریم یک دفعه از بین برن!

همه چیز رفتنی و فناپذیر است....غیر از خدا......بعضی ها میگن دوست خوب برای همیشه واسه آدم میمونه!اما اونا هنوز نفهمیدن که دوست خوبم یه روز باید بره!

این بار اومدم بگم درک کردم که "من ملک بودم و فردوس برین جایم بود" یعنی چی!

اومدم تا به شما هم بگم "آدم آورد درین دیر خراب آبادم" واقعا درسته.

اومدم بگم قدر خودتونو بدونید و مواظب کارهاتون باشید چون یه عده مارو می بینن و از کارهامون خبر دارن اونا نگران حالمونن!اونا همیشه از اون بالا بالا ها به ما نگاه میکنن این ماییم که چون اونا رو دوست نداریم نمیتونیم حضورشون رو درک کنیم!این چیزیه که بعضی از ماها یادمون رفته!

این بار اومدم بگم که زندگی واقعا فقط عشقه اما فقط عشق به خدا!

این بار اومدم تا بگم:

                             در ایوار حاجتت را عاشقانه طلب کن تا معشوقت تو را اجابت کند!

تا بدونی ادعونی استجب لکم یعنی چی! یعنی چی که بخوانید مرا تا استجابت کنم شما را !

پرونده آبیه آسمونی بسته شد اما ایوار هنوز اول راهه...

یه روز یه دوست خوب بهم گفت: "زیبایی در نگا توست و نه در آن چیز که به آن می نگری !"

یادت نره که آسمان زیباست اگر زیبا به آن نگاه کنی...

و اگر مال تو باشه...مال خود خودت!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 22:15  توسط ققنوس